مکانی برای آرامیدن..!

بلاگ شخصی مصطفی مرتاضی

مکانی برای آرامیدن..!

بلاگ شخصی مصطفی مرتاضی

مکانی برای آرامیدن..!

سرگردان در کوچه هایی بی انتها و در ابتدایی فصل سرد.
گام هایی اهسته و مردد همراه با چاشنی ترس.
گوش هایی پر از شن و کر به همراه دهانی بسته.
چشمانی تهی از نور و مغزی خشک پر از ندانسته.


این منم.پر از خالی!

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آخرین مطالب

  • ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۰۹ تهوع

پربیننده ترین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

آخرین نظرات

نویسندگان

مشکلات زندگیتونو حل نشده باقی نزارید.برمیگردن...با قدرت برمیگردن و گلوتونو میگیرن و فشار میدن تا خفه شید.حلشون کنید.مثل من نباشید

دیلماچ
۲۲ مهر ۹۵ ، ۰۰:۴۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
بیایید به این باور برسیم که:هیچکی،هیچ جا،هیچ وقت قرار نیست دست مارو توی هیچ شرایطی به هیچ نحوی بگیره ملت:))
شاید خودمونم نتونیم حتی:(((شاید خودمون فقط بتونیم ملت:))
دیلماچ
۱۳ مهر ۹۵ ، ۱۷:۴۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

من فقط دارم وقتو از دست میدم و مدام به خودم میبازم.:))

از دست دادن وقت کشندس،ترسناکه.وقتی که جلو چشماته خودکشی آوره حتی!

دیلماچ
۰۴ مهر ۹۵ ، ۰۰:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

بیایید حرفامونو مستقیم بهم بگیم.یه تیکه ،یه توییت میتونه خیلی سنگین تر برا یاروعه تموم شه:/

دیلماچ
۰۳ مهر ۹۵ ، ۰۶:۵۸ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

.. شــــــــــب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشسته‌ام شش ‌ماه انتظار یک عُمر است، شمع را روشــــــــــن کـــــن. شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن.
و قانع نشو به نورِ حقیرِ حباب. و بس کن از این نشستن و گفتن که صبح می‌آید. آه، این‌ها کلیشه است، مانندِ مُهرِ لاستیکی است، تکراری است،‌ فرسوده است، این‌ها به دردِ شاعرانِ خانه‌ی فرهنگ می‌خورد. مانندِ این‌که آفتاب درخواهد آمد.
ما در کتاب اوّل خواندیم که ماه سی روز است، یعنی سی‌بار صبح در هر ماه، سی‌بار آفتاب زدن. بس نیست؟ این دیگر وعده نمی‌خواهد. این دیگر انتظار ندارد. اصلاً انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانندِ مستی خوش آغازِ باده‌پیمایی‌ست. بعد بالا می‌آوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت...!
▬▬▬▬▬▬▬▬ஜ۩۞۩ஜ▬▬▬▬▬▬▬▬▬

مدّ و مه / ابراهیم گلستان


بعدانوشت:قبول کنید عالیه این:))

دیلماچ
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
_تو فقط از نگاهای ناامید اونا میترسی

+نه،نه.شایدم اره.ببین من دیگه نمیدونم ترس چیه یا بقیه مفاهیم چه معنی ای میدن.ترس یه مفهومه ولی خود کلمه ی ترس صرفا یه اسمه و من نمیدونم این حسی که دارم چیه.نمیدونم همون مفهوم ترسه که به کلمه ی ترس نسبت داده شده یا نه.پس نمیتونم بگم میترسم یا نه.

_این حسی که داری برا اینه که اونا ناامید طور بهت شاید نگاه کنن؟

+نمیدونم.من بیشتر از این میترسم که تو بهم ناامیدانه نگاه کنی.من میتونم نگاه های اونارو تحمل کنم.اما تو..نه ،نگاه تو رو نه.
یا بدتر..ممکنه اصن نگام نکنی.این بده این نگران کنندس.این خود کشی نیاره.تو باید همیشه بهم نگاه کنی حنی وختی نگاهت با خشم باشه.حتی وقتی که نیاز داری یکی بهت نگاه کنه.:))



_نمیخای تمومش کنی؟؟

+چیو؟

_تموم این ماجرارو.اینکه مفاهیم رو قاطی کردی.اینکه نمیتونی درست غلط رو تشخیص بدی.اینکه نمیتونی توهم یا واقعیت رو از هم جدا کنی.بیا و تمومش کن.

+نمیشه،از یه جایی به بعد دیگه دست خودت نیس انگار.کنترل فکرتو از دست میدی.نمیتونی فکر نکنی.نمیتونی نبینی.اگرم بتونی چیزایی که دیدیو چیکار میکنی؟نمیتونی اونارو ندید بگیری.

_ممکنه خود کشی کنی و بمیری.

+ممکن هم هست نکنم.برفرض کردمو مردم.چیو از دست میدم؟؟یه زندگی احمقانه؟؟کیه که نمیره.؟؟از آدما بپرس تو این چندین سال زندگیشون چی نصیبشون شد؟چی فهمیدن؟کجا به بشریت کمک کردند؟؟خیلی خوب باشن یه مدرک دانشگاهی دارن و تازه بهش افتخار میکنن و باهاش شوعاف میکنن حتی!میبینی؟چیزیو از دست نمیدم.اگه همین الان بمیرم حتی.:))

_پس نمیخای برگردی؟؟

+ابدا.بخوام هم نمیتونم.تنها یه راه است وقتی بین زمین و آسمونی.وقتی که زمین جاذبه داره آسمون دافعه.آسون ترین کار اینه که برگردی زمین آما بعدش چی؟؟
درست ترین کارم اینه که سعی کنی بری آسمون و آرزو کنی که بین زمین و آسمون تموم نشه چیزی.هرچه قدرم بیشتر از زمین ذور شی جاذبه کمتر میشه ولی دافعه ی آسمون بیشتر میشه.سخت ترین جاشم اونجاس که جاذبه و دافعه قدرتشون برابره.این جا همون لجنس.باید بتونی بری سمت آسمون:))


_چرا آسمون؟؟

+کجا پس؟کجا میشه از حماقت  زمین دور شد؟؟ جایی به غیر از زمین.


_به نظر خوش نیستی.

+خوشیم یه مفهومه حتی.من مفاهیمو نمیدونم.من صرفا از اینکه مجبور بودم قبل سال تحصیلی آخرین روز خودم خوش بگذرونم شاکیم:/
و الان نمیدونم موفق بودم خوذم حالمو خوب کنم یا نه.


پ.ن:(بی مربوط)من کچل کرذم.:دی.لازمه ذکر کنم میتونه نشونه خوبی باشه این روزها:((
پ.پ.ن:زندگی ادامه داره.بیایید امیدوار باشیم همه چی درست میشه:((

دیلماچ
۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

احساس میکنم یه طرف دنیا غریب افتادم.

خودی یا غیر خودیم نداره.متقکر و غیر متفکرم نداره.بی شعور و با شعور نیز نداره:))

مهم نیست صد ساعت آدم دورم باشه یا صد ساعت تنها باشم.آدمایی که میخام باشن یا آدم هایی که میخام نباشن:/

چیزی که باید به عنوان یه فَکت قبول کنم اینه:یه طرف دنیام کاریم با هیچکی ندارم و فقط مشغول خود زنیم:((

 +هر وقت خواستید خود زنی کنید منو تصور کنید که مثل من میشید.پس خود زنی نکنید:/

دیلماچ
۱۵ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۵۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
هیچ وقت نباید وسط تموم شه.بین زمینو هوا.
تموم میشه ولی نه حالا.نه بین زمین و هوا.:))
دیلماچ
۲۶ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

و همه چی از آنجا شروع شد که دریم بردم خالی ماند:))

دیلماچ
۲۲ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی تو آیینه نگاه میکنم دیگر نمیتوانم بشناسمش .انگار که کوچ کرده .کولی پشتیش اش را جمع کرده و رفته به یک جای دور.

یک جایی که نمیشود دیدش.تو چشم هاش هیچ حسی نیست.پراز خالی!

انگار که به سمت جنگل تاریکی فرار کرده.خودش را با بوته ها پوشانده پاهای خیسش را با  برگ های پاییزی خشک کرده و منتظر یک فرصت است!

منتظراست یک  فرصت پیدا کند و بیرون ببجهد .بیاید  و مچ پای من را بگیرد و صدای زمختش را  بندازد داخل  سر من و مجبورم کند که  حرفایش  را گوش دهم.

نمیدونم.شاید اصن رفته و مرده.

شاید زمانی که داشت پاهاشو با برگا خشک میکرد یه گرگ اومد و خوردش.

شاید یه شب که بارون شلاقش میزد و جایی نداشت تا قایم شود از سرما مرد.شاید برای اینکه غذا به دست بیاورد  مجبور شد کارکند و از شدت کار زیاد مرد.میشناختمش،حریص بود!

شاید یه روز زیر آفتاب سرد خورشید مرد.

نمیدانم چه بلایی سرش آمد.فقط میدانم که نیست.

سفر کرده،مرده،نمیخواهد باشد یا هر چیز دیگر.وقتی نیست ،چه ارزشی دارد؟؟



وقتی به آینه نگاه میکنم..

به خودم میگویم:نه،تو مرد این میدان نیستی،نبودی و نخواهی بود.

اصلن شروع کارت اشتباه بود.نباید پا میگذاشتی اینجا.اینجا جای تو نیست.هیچ وقت نبوده است.مـثل تمام قبلی ها.


چن ثانیه میگذرد.

.....یک.....

..........دو..........

...............سه..............

....................چهار....................

.........................پنج......................

اما تو قول دادی که پوست کلفت باشی.پوست کلفت ترین هفده ساله دنیا.

چند ثانیه دیگر آرام میگذرد

.....یک.....

..........دو..........

...............سه..............

....................چهار....................

.........................پنج......................

آرام این شعر را زمزمه میکنم:
که قول داده ای و داده ام ولی سخت است که قول داده ای و داه ام قوی باشیم.
دیلماچ
۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۲۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر